نسخه چاپی نسخه چاپی

بازخوانی خاطرات یک رزمنده دفاع مقدس:

مهمان حبیب خداست حتی اگر خمپاره ۶۰ باشد!! / عکس


هشدار: از ببیندگانی که دارای بیماری قلبی هستند، تقاضا می شود از مشاهده تصاویر خودداری فرمایند !

تنکا نیوز: روز دوم شهریورماه سال ۱۳۶۴ فرا رسید. ساعت هفت صبح با برادران مستقر در سنگرهای کمین تماس گرفتم و حال شان را پرسیدم تا این که نوبت به سنگر کمین”یاسر” رسید. برادران حاضر در آن سنگر فقط  با گفتن یا زهرا(س) یا علی(ع) به من جواب می دادند و در آخر از من خواستند برای مشاهده ی موقعیت شان از نزدیک به آن محل بروم. به اتفاق یکی از همرزمان سوار بلم شدیم و به سوی سنگر یاسر حرکت کردیم. این سنگر به دلیل حجم زیاد دشمن، نیزارهای اطرافش از بین  رفته بود و سنگر  بدون استتار مانده  و دشمن بر آن دید داشت و بر آن اجرای آتش می کرد و بچه های آن سنگر نمی توانستند جُم بخورند. قایق را استتار کرده و شنا کنان  به سوی سنگر رفتم و با دیدن اوضاع بچه ها، با بی سیم وضعیت را گزارش کردم که ناگهان شی سنگینی به شدت به دستم اصابت نمود و مرا روی پل شناور کوفت. بچه  های داخل سنگر نیز مجروح شده و دائم حسین حسین می گفتند. چون مسئولیت آنان را نیز بر عهده داشتم، جراحت خود را فراموش کردم و به آنان گفتم: ماندن در این سنگر خطرناک است، هر چه زودتر خود را به داخل آب بیندازید و شنا کنان از محل سنگر دور شوید. وقتی که می خواستم از جایم برخیزم و خود را به آب بیندازم، ناگهان تیری به کمرم اصابت کرد و درد سوزش آن سراسر وجودم را فرا گرفت. اما با این اوصاف، به درون آب پریدم و شنا کردم. اما متوجه شدم دست چپم قادر به حرکت کردن نیست. فکر کردم شاید دستم قطع شده باشد! به هر حال حدود بیست متر از مسیر را با این وضعیت و شنا کنان پیمودم و خود  را به همرزمانم رساندم. به یکی از بچه ها گفتم: پل شناور را بیاورید تا با استفاده از آن به طرف پاسگاه بروم. دو نفر از همرزمانم  یعنی” ایرج” و ” رکنی” پل شناور را از دیگر پل ها جدا کرده و آن را نزد من آوردند، ابتدا دست راستم را  روی پل قرار دادم. هر چه تقلا کردم نتوانستم  دست چپم را بلند کنم. بالاخره آن برادران فداکار  کمک کردند و مرا روی پل قرار دادند. به دست مجروح به دقت نگاه کردم. با کمال تعجب گلوله ی خمپاره ی شصت را در قسمتی  از ساعد دستم  مشاهده کردم! سر خود را برگرداندم و دیدم سر گلوله ی خمپاره از پشت بازویم خارج شده است. در واقع گلوله ی خمپاره، ساعد و بازویم را به همدیگر دوخته بود. این صحنه ی عجیب حتی برای خودم  که تماشاگر آن بودم باور کردنی نبود. سپس به چاشنی و ماسور ی گلوله  خیره شدم. فهمیدم هر دو به وسیله ی سوزن  مربوطه ضربه خورده اند  و آماده ی انفجار هستند. وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت.  فوری به بچه ها گفتم: از من دور شوید…! از من دور شوید…! همگی فاصله گرفتند. بعد از حدود سه ساعت  به بهداری قرارگاه خاتم  رسیدیم.

همه ی کارکنان  بهداری از ترس این که  مبادا گلوله ی خمپاره منفجر شود، از من دوری می کردند. گلوله ی خمپاره حدود ۹ ساعت، از هشت صبح تا پنج عصر در بازویم بود. سپس عکس های متعددی از دستم  که حاوی گلوله ی خمپاره بود، گرفتند. بعد از این مرحله مرا بیهوش کردند،  آقای دکتر مهاجر و سایر همکارانش، بدون اینکه دستم را قطع کنند، از طریق عمل جراحی، خمپاره را از دستم خارج ساختند. همچنین آنها کلیه ی عصب های دستم که بر اثر اصابت گلوله ی خمپاره قطع شده بود، به یکدیگر پیوند زدند.

راوی: مهندس فرید محمد صالحی / رئیس اداره مخابرات شهرستان تنکابن

 

0043

 

0044

.

.

به نقل از: از دیار اقیانوس

استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع «تنکا نیوز» مجاز است.

کانال خبری تنکانیوز در  تلگرام

کد نویسنده: 07-91-221

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

پایگاه خبری تحلیلی شهرستان تنکابن © ۱۳۹۶ - ۱۳۹۱
هرگونه کپی برداری از مطالب، تصاویر و عناوین موجود در تنکانیوز منوط به ذکر منبع، بلامانع می باشد.
توسعه پوسته: تیم طراحی و توسعه تنکاوب